صبح به ياد تو از خواب پا شدم . نميدوني تو دلم چي مي گذشت .اخه من كه به جز تو براي زندگي اميدي ندارم . به خودم گفتم يعني ميشه بعد از 87 روز و 23 ساعت تو رو ببينم ؟
قبل از اينكه بيام همه ي خاطره هاي قبليم رو مرور كردم . بعد از 87 روز واقعا خنديدم .
راه افتادم كه بيام اما هرچي نزديكتر ميشدم يه حسي بهم مي گفت تو نيستي ولي من نمي خواستم قبول كنم .
اومدم . آره اين بارم حسم درست مي گفت .تو نبودي . دوباره قلبم شكست .
اون روز اشك اولين چيزي بود كه روي گونه هام نشست . تقويمم رو برداشتم و عدد 88 رو توش نوشتم .
خدايا يعني من اينقدر بي لياقتم كه نميذاري يه بار ديگه ببينمش .الآن فقط يه آرزو دارم . ميدونم كه به هم نميرسيم ولي آرزومه كه قبل مرگم ببينمت و بهت بگم چقدر دوستت داشتم و تو نفهميدي . حالا فاصله ي ما به اندازه ي يه عمره و جان تنها بهاست براي ديدنت ومن جونمو براي ديدنت ميدم .
حالا ميفهمم وقتي ميگن دل به دل راه داره دروغ ميگن چون تو هيچ وقت منو نفهميدي .
ميدوني بدترين نوع دلتنگي اينه كه پيش كسي كه دوستش داري باشي و بدوني كه هيچ وقت بهش نمي رسي .

اگه تو خوشحال باشي منم خوشحالم . مهم نيست كه با من باشي يا نه .
من در جائي از روياهايم كه فردائي از جوانيم نقاشي شده به اميد ديدنت بي محابا اشك مي ريزم .
كاش اسمان براي نازنيني كه هيچ كس را جايگزين نامش نخواهم كرد هميشه نيلي باشد.
خدايا هميشه پشت و پناهش باش .