طنزگويه هاي اجتماعی 2
روزگار غريبي است نازنين!
بعضي از پسرها موهايشان را بلند ميکنند!
بعضي از دخترها موهايشان را پسرانه کوتاه ميکنند!
درخيابان:
دختر:جـــــــــووون! جيگرتــــــــــــــــو!
پسر: ايييييييييييش! گمشو!
دختر: شماره بدم زنگ ميزني؟!
پسر: واه واه ! مگه خودت برادر و پدر نداري! واسه چي مزاحم پسر مردم ميشي!
در مراسم خواستگاري:
دختر: ببينين يکي از شرايط من براي ازدواج با شما اينه که نبايد برين سرکار!
و يکي ديگه از چيزايي که من خيلي روش متعصبم اينه که نبايد موهاتون رو نامحرم ببينه...!
در حين زندگي مشترک:
دختر: اي بابا! آقا يه چايي نميدي بخوريم؟!
پسر: دستم بنده!... راستي امروز فري اومده بود اينجا! با جعفر اينا! من کلي خجالت کشيدم! زن فري براش پلاک جواهر خريده...
دختر: آقا جون ندارررررررررررم! چي کار کنم؟! از ديوار مردم برم بالا؟!
پسر: آخه من تا کي بايد بشورم و بسابم و بپزم...
دختر:......!
آموختهاي کوچک من : آموخته ام که هميشه کسي هست که به ما احتياج دارد. آموخته ام که هيچ وقت زود قضاوت نکنم. آموخته ام که انسان هاي بزرگ هم اشتباه مي کنند. آموخته ام که هميشه بخندم. آموخته ام که هرگز نگذارم کسي عصبانيتم را ببيند. آموخته ام که به انسان ها مانند سکوي پرتاب نگاه نکنم. آموخته ام که هرگاه که ترسيده ام ،شکست خورده ام. آموخته ام که غرور انسان ها را هرگز نشکنم. آموخته ام که هرگز وابسته کسي نباشم.