طنزگويه هاي اجتماعی
سرگذشت يك نالوطي
هرچه زورم بيشتر شد، عقلم کمتر شد.
هرچه عقلم کمتر شد، ادعايم بيشتر شد.
هرچه ادعايم بيشتر شد، عملم کمتر شد.
هرچه عملکردم کمتر شد، آبروريزيم بيشتر شد.
هرچه آبرويم کمتر شد، گردن کلفتيم بيشتر شد.
هرچه کلفتی گردنم بيشتر شد، علمم کمتر شد.
هرچه علمم کمتر شد، زورم بيشتر شد.
هرچه زورم بيشتر شد، عقلم کمتر شد.
هرچه عقلم کمتر شد.......
راستی ما مشتی هستيم يا نا لوطی؟!... مواظب باشيم!
+ نوشته شده در دهم آذر ۱۳۸۵ ساعت ۵:۴۶ ق.ظ توسط اميد
|
آموختهاي کوچک من : آموخته ام که هميشه کسي هست که به ما احتياج دارد. آموخته ام که هيچ وقت زود قضاوت نکنم. آموخته ام که انسان هاي بزرگ هم اشتباه مي کنند. آموخته ام که هميشه بخندم. آموخته ام که هرگز نگذارم کسي عصبانيتم را ببيند. آموخته ام که به انسان ها مانند سکوي پرتاب نگاه نکنم. آموخته ام که هرگاه که ترسيده ام ،شکست خورده ام. آموخته ام که غرور انسان ها را هرگز نشکنم. آموخته ام که هرگز وابسته کسي نباشم.