یک لبخند
زن جوان با خشم بر سر شوهرش فریاد می زد : رحیم ، زندگی با تو غیر ممکن است حیف که نمی توانم فورا ترا ترک کنم و پیش مادرم بروم .
چون او هم با پدرم قهر کرده و قرار است به اینجا بیاید . . . . .
زنی که تازه ازدواج کرده بود به مادرش گفت : من از شوهرم راضی هستم چون تا به حال هر چه از او خواسته ام برایم خریده است .
مادر گفت : ها . . . . این نشان میدهد که تو چیز مهمی تا حالا از شوهرت نخواسته ای .
شخصی زنی صاحب جمال و بسیار زیبا داشت که بدنبال بیماری درگذشت و مادر فرتوت و بیمار خود را در خانه شوهر باقی گذاشت .
مرد از هم صحبتی و مجاور شدن با مادر زن خود به جان آمده بود و چاره ای پیدا نمی کرد .
تا اینکه گروهی از آشنایان به احوالپرسی از او به دیدنش آمدند . یکی از آنها از او پرسید : چگونه ای در مفارقت یار عزیز ؟
مرد گفت : نادیدن زن بر من چنان دشوار و گران نمی آید که دیدن مادرزن !!!!
خانمی که با یک کشتی بزرگ مسافری سفر می کرد از ناخدای کشتی پرسید : آیا همیشه باید ناخدا فرمانده کشتی باشد . . . . . ؟
- بله ، خانم .
- و حالا هم شما فرمانده این کشتی هستید ؟
- نه متاسفانه ، چون در این سفر مادر زن من هم همراه من است .
خانمی پریشان خاطر ، با سر و وضعی نا مرتب ، دیوانه وار وارد کلانتری شد و به افسر نگهبان گفت : به دادم برسید . شوهرم بعد از اینکه کتک مفصلی به من زده ، تصمیم گرفته اول پدرم را بکشد ، بعد مادرم را ، بعد هم . . . .
افسر نگهبان حرف او را قطع کرد و گفت : خانم عزیز ، اجازه بدهید بقیه کارها را هم انجام بدهد تا ما مجبور نباشیم پرونده ناقصی را به دادگاه بفرستیم
یکی از رفیق خود پرسید که : چگونه دیشب صدای مهیب رعد برق را نشنیدی ؟ رفیقش جواب داد : چون مشغول صحبت با مادر زنم بودم .
چون او هم با پدرم قهر کرده و قرار است به اینجا بیاید . . . . .
زنی که تازه ازدواج کرده بود به مادرش گفت : من از شوهرم راضی هستم چون تا به حال هر چه از او خواسته ام برایم خریده است .
مادر گفت : ها . . . . این نشان میدهد که تو چیز مهمی تا حالا از شوهرت نخواسته ای .
شخصی زنی صاحب جمال و بسیار زیبا داشت که بدنبال بیماری درگذشت و مادر فرتوت و بیمار خود را در خانه شوهر باقی گذاشت .
مرد از هم صحبتی و مجاور شدن با مادر زن خود به جان آمده بود و چاره ای پیدا نمی کرد .
تا اینکه گروهی از آشنایان به احوالپرسی از او به دیدنش آمدند . یکی از آنها از او پرسید : چگونه ای در مفارقت یار عزیز ؟
مرد گفت : نادیدن زن بر من چنان دشوار و گران نمی آید که دیدن مادرزن !!!!
خانمی که با یک کشتی بزرگ مسافری سفر می کرد از ناخدای کشتی پرسید : آیا همیشه باید ناخدا فرمانده کشتی باشد . . . . . ؟
- بله ، خانم .
- و حالا هم شما فرمانده این کشتی هستید ؟
- نه متاسفانه ، چون در این سفر مادر زن من هم همراه من است .
خانمی پریشان خاطر ، با سر و وضعی نا مرتب ، دیوانه وار وارد کلانتری شد و به افسر نگهبان گفت : به دادم برسید . شوهرم بعد از اینکه کتک مفصلی به من زده ، تصمیم گرفته اول پدرم را بکشد ، بعد مادرم را ، بعد هم . . . .
افسر نگهبان حرف او را قطع کرد و گفت : خانم عزیز ، اجازه بدهید بقیه کارها را هم انجام بدهد تا ما مجبور نباشیم پرونده ناقصی را به دادگاه بفرستیم
یکی از رفیق خود پرسید که : چگونه دیشب صدای مهیب رعد برق را نشنیدی ؟ رفیقش جواب داد : چون مشغول صحبت با مادر زنم بودم .
+ نوشته شده در چهارم شهریور ۱۳۸۶ ساعت ۸:۵۶ ق.ظ توسط اميد
|
آموختهاي کوچک من : آموخته ام که هميشه کسي هست که به ما احتياج دارد. آموخته ام که هيچ وقت زود قضاوت نکنم. آموخته ام که انسان هاي بزرگ هم اشتباه مي کنند. آموخته ام که هميشه بخندم. آموخته ام که هرگز نگذارم کسي عصبانيتم را ببيند. آموخته ام که به انسان ها مانند سکوي پرتاب نگاه نکنم. آموخته ام که هرگاه که ترسيده ام ،شکست خورده ام. آموخته ام که غرور انسان ها را هرگز نشکنم. آموخته ام که هرگز وابسته کسي نباشم.