زن جوان با خشم بر سر شوهرش فریاد می زد : رحیم ، زندگی با تو غیر ممکن است حیف که نمی توانم فورا ترا ترک کنم و پیش مادرم بروم .
چون او هم با پدرم قهر کرده و قرار است به اینجا بیاید . . . . .

زنی که تازه ازدواج کرده بود به مادرش گفت : من از شوهرم راضی هستم چون تا به حال هر چه از او خواسته ام برایم خریده است .
مادر گفت : ها . . . . این نشان میدهد که تو چیز مهمی تا حالا از شوهرت نخواسته ای .

شخصی زنی صاحب جمال و بسیار زیبا داشت که بدنبال بیماری درگذشت و مادر فرتوت و بیمار خود را در خانه شوهر باقی گذاشت .
مرد از هم صحبتی و مجاور شدن با مادر زن خود به جان آمده بود و چاره ای پیدا نمی کرد .
تا اینکه گروهی از آشنایان به احوالپرسی از او به دیدنش آمدند . یکی از آنها از او پرسید : چگونه ای در مفارقت یار عزیز ؟
مرد گفت : نادیدن زن بر من چنان دشوار و گران نمی آید که دیدن مادرزن !!!!

خانمی که با یک کشتی بزرگ مسافری سفر می کرد از ناخدای کشتی پرسید : آیا همیشه باید ناخدا فرمانده کشتی باشد . . . . . ؟
- بله ، خانم .
- و حالا هم شما فرمانده این کشتی هستید ؟
- نه متاسفانه ، چون در این سفر مادر زن من هم همراه من است .

خانمی پریشان خاطر ، با سر و وضعی نا مرتب ، دیوانه وار وارد کلانتری شد و به افسر نگهبان گفت : به دادم برسید . شوهرم بعد از اینکه کتک مفصلی به من زده ، تصمیم گرفته اول پدرم را بکشد ، بعد مادرم را ، بعد هم . . . .
افسر نگهبان حرف او را قطع کرد و گفت : خانم عزیز ، اجازه بدهید بقیه کارها را هم انجام بدهد تا ما مجبور نباشیم پرونده ناقصی را به دادگاه بفرستیم

یکی از رفیق خود پرسید که : چگونه دیشب صدای مهیب رعد برق را نشنیدی ؟ رفیقش جواب داد : چون مشغول صحبت با مادر زنم بودم .