می توان دنیا را ساخت
پدر روزنامه مي خواند . اما پسر كوچكش مدام مزاحمش مي شد. حوصله ي پدر سر رفت و صفحه اي از روزنامه را كه نقشه ي جهان را نمايش مي داد جدا و قطعه قطعه كرد و به پسرش داد.
- " بيا ! كاري برايت دارم . يك نقشه ي دنيا به تو مي دهم . ببينم مي تواني آن را دقيقا همان طور كه هست بچيني ؟ "
و دوباره سراغ روزنامه اش رفت . مي دانست پسرش تمام روز گرفتار اين كار است. اما يك ربع ساعت بعد پسرك با نقشه ي كامل برگشت.
پدر با تعجب پرسيد : " مادرت به تو جغرافي ياد داده ؟ "
پسرجواب داد : " جغرافي ديگر چيست؟ "
پدر پرسيد :" پس چگونه توانستي اين نقشه ي دنيا را بچيني ؟ "
پسر گفت : " اتفاقا پشت همين صفحه تصويري از يك آدم بود . وقتي توانستم آن آدم را دوباره بسازم دنيا را هم دوباره ساختم .
+ نوشته شده در بیست و سوم مرداد ۱۳۸۶ ساعت ۱۱:۳۳ ق.ظ توسط اميد
|
آموختهاي کوچک من : آموخته ام که هميشه کسي هست که به ما احتياج دارد. آموخته ام که هيچ وقت زود قضاوت نکنم. آموخته ام که انسان هاي بزرگ هم اشتباه مي کنند. آموخته ام که هميشه بخندم. آموخته ام که هرگز نگذارم کسي عصبانيتم را ببيند. آموخته ام که به انسان ها مانند سکوي پرتاب نگاه نکنم. آموخته ام که هرگاه که ترسيده ام ،شکست خورده ام. آموخته ام که غرور انسان ها را هرگز نشکنم. آموخته ام که هرگز وابسته کسي نباشم.