مرد از خدا مي پرسد اين ردپاهاي چه کساني است؟ خداوند مي گويد: يکي از آن تو و ديگري از آن من که همراه تو هستم در سختي ها. مرد مسرور مي شود، در صحنه اي ديگر او مصيبت بزرگ تري پيش روي خود مي بيند و بر روي ماسه ها تنهايک ردپا مشاهده مي کند، با گله به خداوند مي گويد:پس چرا من را تنها گذاشتي. اينها ردپاي من است که تنها در مشکلات رهايم. خداوند مي گويد: اين ردپاي تو نيست. ردپاي من است. مرد مي پرسد پس من کجا هستم. خدا مي گويد: تودر آغوش مني و من تو را بغل کردم و با خود می برم